فردا تولدمه و من باز حالم خوب نیست، نمیدونم چرا بعد از این همه سال نتونستم با این روز کنار بیام... باعث میشه همه سالهای زندگی بیایید جلوی چشمم دقیقا میدونم چرا روز تولدم ناراحت هستم
- ناراحتم چون یک آدم کمال گرا بودم که احساس می کنم به خیلی از آرزوهام نرسیدیم
- ناراحتم چون از 30 سالگی به اینور دیگه به هدف هام نچسبیدم فقط روی کاغذ نوشتم و نگاهشون کردم
- غمگینم چون کلی کار هست که میشه تو دنیا انجام بدم و میترسم برم سراغشون... می ترسم این زندگی نسبتا امنی که برای خودم درست کردم از دست بدم.
و امسال بیشتر از همیشه می ترسم چون وقت کمه و من باید یک تصمیم مهم بگیرم باید جرات کنم که زندگیم تغییر بدم.
ش
پشت میز کارم نشستم، حال خوبی ندارم دوباره پریود مغزی شدم، دوست داشتم پشت یک پنجره رو به یک خیابان پر رفت و آمد بشینیم، سیگارم بکشم و فقط گذر آدمها رو ببینم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ساعت 12:29 توسط جینگول |
میگند دوستانتون موقع سختی بشناسید راست میگند... یک مشکلی برام پیش آمد که تا پنجشنبه پول باید به حسابی بریزم... و من معمولا قرض کردن خیلی کار سختی برام و اگر بخواهم از کسی پول قرض کنم معمولا از اعضای خانواده هستند که باز هم با دو نفر راحت هستم یکی خانم برادرم و اون یکی خواهرم... ایندفعه به خودم گفتم این همه دوستانی دارم که معمولا خیلی سعی می کنند بگویند که تو برای ما مهمی و خیلی سنگ حمایت و کمک به سینه میزنند و وضع مالیشون هم خوبه... به دونفرشون پیغام دادم و با اینکه برام خیلی سخت بود ازیک نفر درخواست 4 میلیون تومان دو ماه و از اون یکی درخواست 6 میلیون تومان سه ماه کردم ( قابل ذکر که هر دوتای ا
دیشب فردی به تئاتر دعوت کردم که فقط یک بار در فرنگ و در حد یک چند دقیقه باهاش صحبت کرده بود بعدش تو شبکه های اجتماعی همدیگرو فالو کردیم. واقعیت اینکه من ازش خوشم میاد، خیلی هم خوشم میاد ولی استعداد اینکه این حس به طرف مقابلم انتقال بدم ندارم... وقتی فهمیدم ایرانه بهش گفتم اگر تهران هم آمد خوشحال میشم ببینمش و از آونجایکه میدونم به برنامه های فرهنگی علاقه داره پیشنهاد تئاتر دادم که خیلی استقبال کرد... قرار شد یک ساعت زودتر همدیگرو ببینی که وقت داشته باشیم با هم معاشرت کنیم و هم بیشتر آشنا بشیم، اطلاعات من نسبت به اون از صفجه فیس بوکش و اطلاعات محدودی که از طریق آشنای مشترک به دست آورده بودم و
رفتم ولایت چون مادر محترم در سفر تشریف داشتند وظیفه خطیر مهمون داری به عهده من و خواهر جان بود و کلا یکمون داشت غذا درست می کرد و اون یکی ظرف... و مهمترین کاری که این مدت انجام دادم خوندن این کتابها بود:
#ملت عشق: یک کتاب فوق العاده که در دو داستان به موازات پبش میبره و اگر علاقمند به زندگی مولانا و شمس هستید حتما این کتاب بخونید...
#آخرین_ رویا: کتاب های روح انگیز شریفیان، کتابهای که در بطن نوشته ها گاهی غم سنگینی احساس میشه... غم آدمهای دور از وطن و غم آدمهای که از خودشان دور شده اند...
#آخرین نامه ی معشوق: آگر میخواهید به دوران نوجوانی برگردید و شور وحال عاشقی داشته باشد این کتاب بخونید...